محمد بن عبد الله بن عمر

22

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

كسرى گفت : يمن چه وقع دارد كه لشكرى رنجه كنم ، وبفرمود تا ده هزار درم نقره وخلعتى نيكو به سيف ذي يزن دادند . بستد وخلعت در پوشيد ودرم‌ها جمله به مردم داد وتهىدست به خانه رفت . كسرى از اين حركت‌هاى وى تعجب ماند ، سيف ذي يزن را طلب داشت واز وى بازخواست كرد . جواب داد : همت من از إيوان تو بلندتر است واز اين سبب سر فروداشتم ، واز بهر آن كه [ كوه وصحراى ] ولايت [ من ] معدن زر وسيم است ، بريختم تا مردم بستدند ، نه بىادبى كردم وغرض من از خدمت ، لشكر بود تا ملك بىتعب تو را مسلم كنم . كسرى ، چون سخن وى شنفت ، با خواصّ مملكت مشورت كرد ، شخصي زيرك بود گفت : مصلحت آن است كه جمعى بسيار كه محبوس‌اند ، با وى بفرستيم ، اگر لشكر حبشه بشكند ، ملك تو را مسلم باشد ، واگر ايشان هلاك شوند ، مراد خود از محبوسان حاصل شود . و [ كسرى اين سخن ] مستحسن داشت . پس بفرمود وهشتصد محبوس اختيار كردند ، واز محبوسان ، وهرز فارسي كه مردانه‌تر بود ، أمير لشكر ساختند . وسيف ذي يزن با پادشاه يمن ، مسروق ، جنگ كرد . وهرز تيرى بر پيشانى وى زد ، أو را به قتل آورد ولشكر حبش به هزيمت برفتند وملك يمن بگرفتند . وتعبير سطيح وشقّ راست شد . وكسرى ملك يمن بر وهرز مقرر داشت . وهفتاد ودو سال يمن با لشكر حبش بود . چهار سال از آن ارياط وباقي از آن أبرهة وپسران وى . وبعد از آن ، پادشاه وهرز بود ، وبعد از أو پسر وى مرزبان « 1 » وبعد از وى تينجان . وبعد از آن كسرى أو را معزول كرد وأميري فارس بفرستاد ، باذان نام ، وملك يمن بود تا سيد ، عليه السلام ، ظاهر شد وبعد از آن مسلمان شد . وحكايت اسلام * وى چنان بود كه أحوال پيغمبر ما ، عليه السلام ، به كسرى رسيد وخشم گرفت ، ونامه به باذان فرستاد : به سمع ما رسيد كه مردى در مكة ظاهر شده ودعوى پيغمبرى مىكند وطاعت ما نمىبرد ، لشكر برگير وبه جنگ وى رو . اگر توبه كند بگذار ، واگر نه سرش بيار . باذان عاقل بود ، نامه نوشت وبا نامهء كسرى پيش سيد ، عليه السلام [ فرستاد ] . سيد ، عليه السلام ، در جواب باذان نوشت : حق تعالى با من وعده كرده است كه در فلان روز پسر كسرى پدر را به قتل آورد . بعد از چند روز ، خبر به باذان رسيد كه شيرويه ، پسر كسرى ، پدر را به قتل آورد . ودر حال ، باذان با لشكر فارس مسلمان شد وسيد ، عليه السلام ، را از اسلام خود ولشكر خبر داد . وسيد ، عليه السلام ، شاد شد وپادشاهى بر وى مقرر داشت ونوازش رسولان فرمود . ورسولان گفتند : ما را بكه بازخوانند ؟ فرمود : أنتم منّا وإلينا أهل البيت .

--> ( 1 ) . در أصل : وبعد از أو وپسران وى مرزبان .